WHERE I END AND YOU BEGIN
Monday, April 16, 2007
هنوز چیز های مقدسی در این دنیا وجود دارد
هنوز بوی زندگی میاد
بوی لذتبخشی که کمتر حسش می کنم
بوی تو هم میاد
این بار نه روی تن من
-
-
-
من آدم فراموش کاری ام
نه خیلی زیاد اما یه ذره فراموش کارم
این وبلاگه یه پست کم داره
-
-
-
بوی زندگی بوی لذنبختشیه . بوی نیمرو می ده و صبح کله سحر وقتی همه خوابن و تو شنگول بیداری
بوی کار می ده و امید
دوست داشتن لحظه ها و با لذت گذروندنشون
یکی از بچه ها دیروز یه تیکه باحال انداخت سر کلاس حسابان در جواب معلم شاکی : کار تفریحیش خوبه
من دوست دارم نیمرو درست کنم
دوست دارم اتاقمو جمع کنم
دوست دارم درس بخونم
من دوست دارم مثل آدم هایی که کت شلوار پوشیدن راه برم
من دوست دارم سیگارامو نصفه خاموش کنم
-
-
-
من دوست دارم پست شخصی بنویسم
انقدر شخصی که فقط خودم بفهمم
-
-
-
وقتی تو حیاط می رفتم تو استخر بادیه ، زیر درخت خرمالوهه که خیلی دوسش داشتم ، حدودا 5،6 ساله
وقتی تو عید 7 سالگیم اولین ویولن زندگیمو کادو گرفتم
وقتی بیدار شدم و دیدم مامانم داره برام که پیرهن نارنجی می دوزه ، 4 یا 5 سالگی
آخ
این آخریه یه نقطه ی اوجه تو زندگیه من
من تازه از خواب پا شده بودم ، گفتم مامانی این چیه ، گفت یه پیرهنه واسه دختر کوچولویی که رنگ نارنجی خیلی دوست داره . گفتم واسه من ؟ بعد بوسم کرد