پسر جوون هفت تیرشو تو جیبش گذاشت ، دستاشو مشت کرد و پاشو کرد تو کفشش . عادت نداشت بند های کفششو باز کنه و ببنده ، با کمی اصرار کفشارو به پاش می کنه و راه می افته . پسر جوون نمی دونه می خوام کجا بره . شاید هم می دونه ، ولی غیر از خودش هیچ کس دیگه نمی دونه کجا می خواد بره . دستاشو از جیبش در میاره و به شلوارش می کشه ، می خوام عرق روش کمی خشک بشه ولی می دونه بی فایدس . می دونه دستاش همیشه عرق داره . می دونه دستاش همیشه می لرزه و دستشو دو براره می کنه تو جیبش ، قنداق هفت تیرو زیر دستش حس می کنه که بهش آرامش می ده . ماشه کمی زبره ، یه جور زبریه لذت بخش . به صدای کشیده شدن ماشه فکر می کنه ، صدایی که شب ها و روز های متوالی تو سرش خونده شدن، قدماشو محکم تر بر می داره . شایذ خودش هم نمی دونه کجا می خواد بره . آدم ها با سرعت از کنارش رد می شن ولی اون تو ایم دنیا نیست . آدما بهش تنه می زنن ولی به تنه زدناشون فکر نمی کنه، شاید همیشه فکر می کرد ولی الان فکر نمی کنه ، به وقت هایی که پرت شده زمین و اشک تو چشماش جمع شده و فریاد زده . شاید الان وقت این حرفا نباشه . الان هیچ کس به اون تنه نمی زنه ، کسی نمیاد جلو ، کسی نمی تونه بیاد جلو . اون تو جیب شلوارش یه تفنگ داره و این باعث می شه هیچ کس نیاد جلو .
ماشین ها با سرعت می رونن و چراغ های قرمز و سبز پشت سر هم میان و می رن
. پسر ما هنوز نمی دونه کجا می خواد بره
داستان ما هم نمی دوه کجا می خواد برسه
می تونیم فکر کنیم که پسر ما آخرش می ره و به یه تخته ی دارت می رسه که وسطش دنیا قرار داره و یه نشونه می گیره و دنیا را هدف تیر تفنگش ، تنها چیزی که عاشقشه ، قرار می ده
می تونیم بگیم می ره یه گوشه و خودش رو با هر چی تا حالا داشته به یه گلوله ی سربی تقدیم می کنه
می تونیم بگیم میاد و همین وسط نویسنده ی این داستان رو می کشه که بیشتر از این ادامه نده
ما نمی دونیم و اینا رو می گیم
ولی اون می ره یه گوشه
تفنگشو در میاره و می اندازه توی جوب آب
و به رفتنش خیره می شه
خیره می شه
man be nobeye khodam, MochaKer!!