WHERE I END AND YOU BEGIN
Thursday, March 15, 2007
یه شهر بود ، زیاد بزرگ نبود اما مردمش بزرگ بودن ، ساختموناش بزرگ بودن ، خیابوناش بزرگ بودن ، شاید زیاد هم بزرگ نبودن ، اما چشماشون خیلی بزرگ بود . نو صورت آدماش هیجی بجز چشم نبود . به جای ریل گارد خیابوناش چشم داشت ، به جای پنجره ساختموناش چشم داشت ، چشمای گنده ، گنده ی گنده
آدما که راه می رفتن همدیگه رو می دیدن ، به جای اینکه با هم حرف بزنن ، اخم کنند ، همدیگه رو ببوسن ، فقط نگاه می کردن . اونا هیچی به جز چشم نداشتن اما خیلی خوشحال بودن . همدیگه رو کلی نگاه می کردن و همین براشون بس بود
خونه هاشون پنجره نداشت ولی چشم داشت . چند تا چشم گنده ، که درسته باهاشون اون طرف خیابون رو نمی دیدن ، ماشین های پلیس و چراغای فقرمز رو نمی دیدن ، اما خیلی چیزای دیگه می دیدن . مثل همون چیزای عمیقی که تو مردمک سیاه چشما دیده می شن ، شایدم بیشتر ، تو مردمک چشمای خیلی بزرگ ، خیلی خیلی بزرگ
آدم قصه ی مام توی این شهر زندگی می کرد . صبح ها از پنجره ی اتاقش انعکاس نور خورشید رو می دید ، سوار کاشینش می شد ، به جای ترافیک های روزانه پل های بلند و قشنگی رو می دید که روی زمین کشیده شدن ، راه می رفت و به جای اینکه به آدم ها چشمک بزنه یا باهاشون حرف بزنه ، فقط نگاشون می کرد
آدم قصه ی ما مثل همه ی آدم های دیگه ی اون شهر خوشحال بود
خوب
راستش من نمی دونم داستانمو تا کی باید ادامه بدم
یادمه یه رفیق داشتم از اون شهر ، البته یه جورایی دو رگه بود ، یادمه همدیگه رو فقط نگاه می کردیم . گاهی وقتا سعی می کردیم ببوسیم اما خوب خیلی سخت بود . آخه چشمای اون خیلی بزرگ بودن . قایمکی می گم ، چشمای منم خیلی بزرگن . خلاصه اینجوری شد که من قصه ی این شهرو فهمیدم . بیشتر از این هم نمی دونم . الان هم که اینجام ، فکر کنم آخرین ساعتاییه که پیش شمام و می نویسم و حرف می زنیم . اون رفیقم که گفتم ، بد جوری منتظرمه . می خوایم بریم تو اون شهر یه خونه بسازیم ، یه خونه که همه چی توش چشم داره ، چشمای خیلی گنده ، ولی آدماش وقتی نمی تونن همدیگه رو ببوسم ، قایکمی اشک میاد از چشماشون
2 Comments:
Anonymous Anonymous said...
از اون نوشته هاي قابل احترامه

Anonymous Anonymous said...
in comment radde angoshtaye mane roo kaghazi ke in yaddashto roosh neveshti...