WHERE I END AND YOU BEGIN
Friday, March 30, 2007
تا به حال به چین رفته ای ؟ دیوار بزرگ را دیده ای ؟
دیشب در خواب قصری را دیدم که ستون هایی سنگی و بلند داشت که به آسمان رفته بود . انسان هایی با پوست های چروکیده و کوتاه قد را هم می دیدم که در پناه سایه ی ستون ها از نور خورشید در خود جمع شده بودند . من میان ستون ها راه می رفتم و چشم هایشان خیره مرا دنبال می کرد . نور خورشید بر چمن ها و انعکاسش از ستون های سنگی می تابید و عظمت و زیباییش در خواب هوش را از من ربوده بود . اما دیدن آدم ها ی کوتاه قد در آن درماندگی وضعیت ناخوشایندی از دلسوزی در دلم ایجاد کرده بود . زمانی که دهان باز کردم برای صحبت همه یشان دورم جمع شدند . سعی کردم برایشان از زیبایی خورشیدی که از آن فرار می کردند و ستون ها و علفزار زیر پاهایشان بگویم ولی آنها هیچ چیز را مگر بدن های چروکیده و سیاهشان زیبا نمی دیدند و نور خورشید را ظلمتی کثیف می پنداشتند . برایشان توضیح دادم و کلمات را آودم و آینه ای نشانشان دادم تا نور خورشید را ببینند ولی آنها شروع به داد زدن کردند ، انگار هیچ چیز نمی دیدند و نور درون آینه را جادویی از شیطان پنداشتند و بعد دست بردند به کمر هایشان برای انتقام و مجازات
من خنده ام گرفته بود ، هوز خورشید زیبا بود و ستون های عظیمی که تا آسمان رفته بودند مهلت فکر کردن به چیز های کوچک را نمی دادند . صلیبی ساختند و خواستند که مرا به آن ببندند ، صلیب تا پایین زانوهایم هم نمی رسید . صحنه ها همچنان خنده دار بودند و من سعی می کردم آنها را از خنده دار بودنش آگاه کنم ولی آنها چشم هایشان را بسته بودند و فریاد می زدند . نزدیک غروب رسید و صلیب را به من بستند ، تا جایی که تا پایین زانوهایم می رسید ، بعد به پشت ستون هایشان دویدند و چشم هایشان را بستند و فریاد سر دادند ، هیچ چیز در برابرشان نمایان نبود و آنچنان در پشت ستون هایشان خمیده شده بودند که گویی نور خورشید دیگر بر آنها نمی تابید . وقتی فهمیدم دیگر کسی نمانده که حرفم را بشنود و هیچ چشم باز دیگری نمانده که بتواند با سر بلند کردن خورشید را ببیند ، پاهایم را از صلیب باز کردم ، صلیب را در جیبم قرار دادم و آنجا را ترک کردم
از خواب که بیدار شدم ، صدای فریاد هایشان و چشم های ترسیده یشان و فرار احمقانه یشان از خورشید زیبا هنوز در سرم بود ، به تکان دست ، افکارم را پاک کردم و به علفزاری در نزدیکی رفتم ، صورتم رو به آسمان و چشم هایم به خورشید ، لبخندی زدم و دوباره خوابیدم ، خوابی که آرام تر از آن در واقعیت نمی گنجد
1 Comments:
Anonymous Anonymous said...
yasaman in she're peephole e S.O.A.D hastesh , neveshtato ke khoondam delam khast ino bekhooni dar ezaye faaz :)
shayadam khunde bashi

http://www.bestlyrics.org/print/S/4/Peephole/System-of-A-Down/