داستان من الان ، همین جا تموم می شه . این یک پایانه برای داستان کوتاهه من ، داستانی که تا چند لحظه پیش از خوندن این کلمات توی سکوت تعریف می شد
درست یادم نیست چطوری شروع شده بود . شاید با شکستن یک لیوان ، شاید بیرون دادن یک نفس ، و بعد ، کلمه ها و جمله ها توی فاصله ی بین کلام های ما شکل گرفته بود ... و اینجا به نقطه ی پایان خودش می رسه
خوب نگاه کن ، خودتو ، تک تک ذره های نور روی دستاتو ، داستان من توی همین ها جریان داشت . فکر می کنم می دونستی ، شخسیت اولش خودت بودی ، شخصیت دومش خودت ، شخصیت سومش ، اصلا همه ی شخصیتاش خودت بودی ، خوده خودت
خودت وقتی خواب بودی ، وقتی راه می رفتی ، وقتی می خندیدی ، وفتی پشت اَکت های روزانت قایم موشک بازی می کردی ، خودت وقتی من پیدات می کردم و مجبور می شدی چشم بذاری ، چشماتو می بستی و تو اون تاریکی ، اون سکوت ، داستان منو می دیدی
...
خوب ، حالا بیا نزدیک تر و نترس ، اینا یه سری کاغذن ، یه سری دست نوشته و بیا نزدیک ، می خوام صدای نفساتو بشنوم ، می خوام صدای قلبتو بشنوم ، همه چیز همین جاس . نه که فکر کنی این کاغذا ، نه ، اینا رو می ریزم تو سطل آشغال ، بیا جلو تا بفهمی ، نزدیکتر ، خیلی نزدیک
بوم ، بوم ، بوم ، بوم ، بوم