WHERE I END AND YOU BEGIN
Saturday, February 17, 2007
چشم هایش را می بندد و دوباره باز می کند . شاید چیزی اشتباه شده ، سرش را کمی تکار می دهد تا شاید افکار در هم ریخته تکانی بخورند ، شاید لیونی آب کار را درست کند ، اصلا شاید باید لیوان آب را روی سر و سینه اش خالی کند ، شاید اینطوری چیزی جا به جا شود و سر جای خودش برود ، انگار چیزی سر جایش نیست و هست ، انقدرجایی که جایش نیست چسپیده و محکم شده که باید به آن تسلیم شد
آه بله تسلیم می شود و می نشیند و سعی می کند ترتیب جدید را در ذهنش مرور کند اینکه هیچ چیز جدیدی قرار نیست اتفاق بیفتد انگار هیچ چیز جدیدی قرار نیست اتفاق بیفتد و حالا می تواند برای یک بار هم که شده در زندگی کوتاهش قدم بزند . تمام اتفاقات ، جاده ای یا بهتر بگوییم دره ای عمیق در فکر او شده اند و حالا اولین فرصت است برای راحت قدم زدن ، قدم زدن در کوچه هایی که کودکی اش را در آرزوی آنها گذراند خیابان هایی که در آنها زمین خورد و جاده هایی که هیچ وقت ، هیچ وقت به ریل گاردش توجه نکرد و با سرعت تمام در آن راند ، با سرعت تمام در آن راند تا روزی به اینجا برسد ، اینجا که ما هستیم ، شاید جایی در همین جا ها که ما هستیم در حالی که هیچ چیز سر جای خودش نیست و هیچ ، هیچ اتفاق جدیدی نمی افتد و تنها باید قدم زد . یا می تواند به سنگ ریزه ها و نقاشی های روی دیواره نگاه کند ، نقاشی هایی که گذرانده بوده ، اینکه هیچ اتفاقی نمی افتد و حتی پاهایش هم احساس خستگی نمی کنند لذتبخش تر است یا دیدن بوسه هایی که بر لبان غریبه هایی می زده که حالا روی دیوار ها خوابیده اند ، بله بوسه ها و هم آغوشی های پساپس و سیگار هایی که یکی پس از دیگری روشن می شدند هیچ کدام سر جایشان نیستند و حالا به این جاده ی باریک پناه آورده اند وقتی پسر بچه ای در آن قدم می زند با کلاه آفتابی قرمز آبی که در هفت هشت سالهگی به سر می گذاشته . حالا روی زمین می ا فتد و می لغزد و راه می رود . راه می رود ، شاید همه چیز فقط راه می روند ، همه از بچگی راه می رفته اند بدون اینکه ببیند کسانی را که به آنها تنه می زدند ، تنه می زدند ، محکم ، آنها را به زمین پرت می کردند ، به خاک و خون می کشیدند و می رفتند .
بعضی ها آرام می رفتند و بعضی ها تند . من برزخ را تصویر نمی کنم بلکه تنها یک خیابان است یک خیابان چند طرفه می توانی از لا به لای سنگ ها وارد شوی یا از زمین و ببینی هر چیزی را که ندیده بودی ، ببینی گریه های مردانی که روی زمین مرده اند و هیچ ندارند جز نطفه ای در بدن دیگری ، شاید غلو می کنم ولی اینجا هیچ اتفاقی نمی افتد ، هیچ کس منتظر هیچ آینده ای نیست بلکه اینجا هر چه تا به حال بوده ، هست و تو می توانی آرام باشی ، آرام آرام ، تمامی کسانی که ترک گفته ای و تمامی آنهایی که تو را ترک گفته اند کنارت اند برای یک عکس یادگاری ، یک عکس یادگای که با گذشته ات بگیری و فکر کنی که دیگر هیچ وقت ، هیچ وقت نیازی نداری در جاده ها انقدر تند برانی که ریل گارد رنگارنگ از دیدت محو شود