WHERE I END AND YOU BEGIN
Thursday, January 18, 2007
اون چشمای وحشیت رو که تمام مدت باهاش دنیاتو می دری ببند
من اینجام ، همین جا
برات لالایی می خونم تا بخوابی
... لا لا لا
-
-
-
شاید فقط یه جنایت کوچیک باشه
بوی خیانت از این شات گان 8 میلی متری بلند می شه
همراه با دود باروت
اما همه چیز درست می شه
و ما باز هم شب به تخت خوابمون می ریم و می خوابیم
بدون تفنگ هامون
-
-
-
یادته ؟
روزایی بود که می شستیم کنار هم سیگار دود می کردیم و راجع به ارزش چیز های دور و ورمون حرف می زدیم
عبارت مهم نیست مثل دم و باز دممون شده بود ، با ته مزه ی سیگار و روشن فکری
آدم هایی که ارزش نداشتن ، خدایی که به هیچ جامون نبود
شاید فقط فکر می کنم که یه روز اونجوری بودیم
یا فکر می کنم که حالا اونجوری نیستیم
می شینم کنار هم
از سلامتی ریه مون حرف می زنیم
و اینکه این نیمکت چوبی که مارو رو خودش نگه داشته چقدر ارزش داره
-
-
-
ساعت یک نیمه شبه
من از خودم انتظاری ندارم
فقط به حرفای خودم گوش می دم
هر چند صدام در نیاد
-
-
-
چشماتو ببند
من برات لالایی می خونم تا خوابت ببره
... لا لا لا لا
1 Comments:
Anonymous Anonymous said...
jedan shebahat haee vujud dare