WHERE I END AND YOU BEGIN
Tuesday, January 02, 2007
شاید من نقاش بودم با یک قلم مو در دستم . در همین اتاق نشسته بودم ، یکی از چراغ ها خاموش بود . هیچ صدایی هم نمی آمد . من بومم را برمی داشتم و روی میر چوبی ای که رویش نشسته ام می گذاشتم بعد شروع می کردم به نقاشی کردن . شاید یک آدم می کشیدم ، از یک دایره شروع می کردم یک دایره ی خیلی منظم که قرار بود چشم های آدمم را درست کند
شاید یکی از چراغ ها خاموش می شد و این باعث می شد که من نقاشی ام را تیره تر از حالت عادی بکشم . دستم را حرکت می دادم روی بوم ، صدای موسیقی قطع شده بود و من سعی می کردم یک موسیقی بسازم . طرف گوشه ی چشم ها حرکت می کردم و سعی می کردم چشم های وحشی گرگ مانندی را با ظرافت تمام نقاشی کنم . چشم ها و مرکز آنها جایی که نقطه ی دید است نقطه ی اوج آهنگ بود ، قلم موی من روی بوم فشار می داد و سعی می کرد طرح را عمیق تر از چیزی که به چشم می آمد بزند و من اختیاری رویش نداشتم ، انگار در لحظه ای که هر چیز که باید زاده می شد زاده شده بود ، من به گوشه ای زل زده بودم و می رقصیدم
من به نقاشی ای که روی بوم افتاده بود نگاه می کردم ، و به آهنگی که در نقطه ی اوجش ول شده بود . در آن طرف بوم ، نزدیک یکی از گوشه های شمالی یک در دیده می شد به رنگ سفید . و یک آدم که از گوشه ی در روز بوم را نگاه می کرد ، به رنگ سفید . در گوشه ی دیگر قسمتی از بدن نکشیده ای که به چشم ها وصل می شد روی صندلی چوبی ای نشسته بود که انگار سالها بود کنار پارکی افتاده و هیچ کس رویش ننشسته بود ، به رنگ سفید . پاهای دخترک سفید با چشم های وحشی اش خیلی آرام تکان می خورد ، و حالت نشستن بدنش ، کمی نشانه های نا امنی و بی ثباتی را ، در میان سفیدی اش ، نشان می داد .
کمی بعد ، وقتی من بلند شدم تا با موسیقی ای که نواخته می شد برقصم ، جسم سفید رنگ روی بوم هم حرکت کرد و به سمت صندلی سفید گوشه ی دیگر بود به راه افتاد . مرد سفید رنگ دست هایش در جیبش بود . قدم هایش را ، نسبتا با نا امنی و عجله بر می داشت . من ، وقتی نقاش بودم و کنار بومم می رقصیدم ، گنگ و مبهم حس می کردم که که به آخر بازی این صداها نزدیک می شوم . بعد مرد سفید روی صندلیه سفید کنار دختر سفید نشست . دست هایش را به هم زد و چشمان سفیدش را بست و چند ثانیه همه چیز را میان لرزش هایش ول کرد تا آهنگ آرام آرام در پایانش گم شود . همین جا بود که نقاشی تمام شد. من پالت رنگم را شستم و دو چشم وحشی سیاه را دیدم که روی بوم سفید رنگ به همه ی رویاهای سفیدی که بود نگاه می کرد
5 Comments:
Blogger Yasi said...
hamchenan hich commenti in tarafa peydash nemishe

Anonymous Anonymous said...
مخ آدم ميگوزد
خوشحالم كه اينجا رو پيدا كردم
مخصوصاً وقتي ميبينم با كامو حال ميكني

Anonymous Anonymous said...
همه چی عالیه

Anonymous Anonymous said...
[Comment]

Anonymous Anonymous said...
ghashang bood:)