شاید من نقاش بودم با یک قلم مو در دستم . در همین اتاق نشسته بودم ، یکی از چراغ ها خاموش بود . هیچ صدایی هم نمی آمد . من بومم را برمی داشتم و روی میر چوبی ای که رویش نشسته ام می گذاشتم بعد شروع می کردم به نقاشی کردن . شاید یک آدم می کشیدم ، از یک دایره شروع می کردم یک دایره ی خیلی منظم که قرار بود چشم های آدمم را درست کند
شاید یکی از چراغ ها خاموش می شد و این باعث می شد که من نقاشی ام را تیره تر از حالت عادی بکشم . دستم را حرکت می دادم روی بوم ، صدای موسیقی قطع شده بود و من سعی می کردم یک موسیقی بسازم . طرف گوشه ی چشم ها حرکت می کردم و سعی می کردم چشم های وحشی گرگ مانندی را با ظرافت تمام نقاشی کنم . چشم ها و مرکز آنها جایی که نقطه ی دید است نقطه ی اوج آهنگ بود ، قلم موی من روی بوم فشار می داد و سعی می کرد طرح را عمیق تر از چیزی که به چشم می آمد بزند و من اختیاری رویش نداشتم ، انگار در لحظه ای که هر چیز که باید زاده می شد زاده شده بود ، من به گوشه ای زل زده بودم و می رقصیدم
من به نقاشی ای که روی بوم افتاده بود نگاه می کردم ، و به آهنگی که در نقطه ی اوجش ول شده بود . در آن طرف بوم ، نزدیک یکی از گوشه های شمالی یک در دیده می شد به رنگ سفید . و یک آدم که از گوشه ی در روز بوم را نگاه می کرد ، به رنگ سفید . در گوشه ی دیگر قسمتی از بدن نکشیده ای که به چشم ها وصل می شد روی صندلی چوبی ای نشسته بود که انگار سالها بود کنار پارکی افتاده و هیچ کس رویش ننشسته بود ، به رنگ سفید . پاهای دخترک سفید با چشم های وحشی اش خیلی آرام تکان می خورد ، و حالت نشستن بدنش ، کمی نشانه های نا امنی و بی ثباتی را ، در میان سفیدی اش ، نشان می داد .
کمی بعد ، وقتی من بلند شدم تا با موسیقی ای که نواخته می شد برقصم ، جسم سفید رنگ روی بوم هم حرکت کرد و به سمت صندلی سفید گوشه ی دیگر بود به راه افتاد . مرد سفید رنگ دست هایش در جیبش بود . قدم هایش را ، نسبتا با نا امنی و عجله بر می داشت . من ، وقتی نقاش بودم و کنار بومم می رقصیدم ، گنگ و مبهم حس می کردم که که به آخر بازی این صداها نزدیک می شوم . بعد مرد سفید روی صندلیه سفید کنار دختر سفید نشست . دست هایش را به هم زد و چشمان سفیدش را بست و چند ثانیه همه چیز را میان لرزش هایش ول کرد تا آهنگ آرام آرام در پایانش گم شود . همین جا بود که نقاشی تمام شد. من پالت رنگم را شستم و دو چشم وحشی سیاه را دیدم که روی بوم سفید رنگ به همه ی رویاهای سفیدی که بود نگاه می کرد
خوشحالم كه اينجا رو پيدا كردم
مخصوصاً وقتي ميبينم با كامو حال ميكني