WHERE I END AND YOU BEGIN
Sunday, December 31, 2006
حوصله معنوی شدنو ندارم ، معنوی شدنم بوی خون می ده
-
-
-
فکر می کنم باید چیزی برای خودم دست و پا کرده باشم یه نگاه می ندازم به دستام به بدنم به تصویر بیش از حد شفافم تو آینه ولی هیچ کدوم از اونا اونطور که باید باشن نیستن
این جمله رو دوست دارم : اینوطور که باید باشن نیستم . شاید این مشکل منه که از هرچیزی یه انتظار دست نیافتنی دارم شاید یه بهونه که به خاطرش بشینم پای کامپیوتر و بگم : هیچ کدوم اونطور که باید نیستن
دستمو از زیر این چونم بر می دارم و می ذارم زیر اون یکی چونه . منتظرم که طبق پیش بینیم ، الان یهزامبی که از سیبری راه افتاده و چند دقیقه پیش خونه شما بوده بیاد و اون مزخرفات رو تو روح من حلول کنه
از آهنگی که داره دانلود می شه 50 در صدش مونده . بعد شاید ما با هم کر شیم . یه زامبیه دیگه مثلا از جنوب هند بیاد تو اتاق من بعد هم بیاد در خونه ی شما و بعد ما کر شیم
آه عزیزم کاش می دونستی چقدر احساس می کنم که بد ام . دوست دارم پیش تو باشم . هر لحظه و هر ثانیه خیلی نزدیک تر از چیزی که بهش فکر کنی . جای یک صدم ثانیه هم ازت دور نباشم انقدر بهت نزدیک باشم که فرصت فکر کردن نداشته باشم