شاید وقتش بود که راه آخرو انتخاب کنم . راهی که بهش اطمینان کامل داشتم شاید چون نمی دونستمش . دونستن همه چی برام گرون تموم شده بود من حتی دونسته های خودمو می دونستم . همیشه وقتی خودمو تو بازی شطرنج می دیدم یه سرباز بودم . یه سرباز که از گوشه حرکت می کنه بدون اینکه دیده شه . سربازی که حتی بازی هم نمی کرد و فقط روی لبه ی شطرنج قدم می زد . شاید همین بازی نکردن باعث شد که هیچ وقت یه سرباز واقعی نباشم تو شطرنج . من نیاز به یه نا شناخته داشتم چون همه چیز بیش از حد برام شناخته شده بود . تا وقنی نیازی وجود داشت من هم بودم . همین جاها بودم هر جا بد بختی بود هر جا فقر بود من بودم برای یه سکه برای بدست آوردن یه تیکه نون باید می جنگیدم تا سربازی نباشم که حتی شطرنج هم بازی نمی کنه . شاید یه سر باز طرد شده مثل صد ها سرباز طرد شده ای که تو تبعید گاه ها خودشونو کشتن . دیدن همه چیز ، بی نیازی نسبت به همه چیز ، و این فقط یه طرف قضیه بود . سر بازا خودشونو با نبودن یه سرباز وفق می دن . عاشق ها خودشونو به نبود یه معشوقه ، مادر ها با نبود یه فرزند . تا وقتی حس می کنی که داری قدم می زنی . خیلی آروم انگار هیچ عجله ای نداری برای بدست آوردن یه سکه . انگار قرار نیست گشنت شه ، بری دزدی برای یه تیکه نون . سربازی که داره خودش قدم زنون می ره طرف تبعید گاهش