WHERE I END AND YOU BEGIN
Tuesday, October 31, 2006

مدت زیادی از وقتی که بجه بودیم نگذشته . روز هایی بود که به حیاط و باغچه یمان می رفتیم ، خیس می شدیم و در خاک و خار غلط می زدیم . برای هم گل می چیدیم و همدیگر را به تفنگ می کشتیم . دوچرخه بازی هم از بازی های محبوبمان بود . ومسابقه هایی که می دادیم ، گریه هایی که برای باخت می کردیم و صدای خنده هایمان که داد همه را در می آورد جز تو را ، و خودم را . برای بار پیدا کردن خاطره هایم از افعال ماضی بعید استفاده می کنم ، این ماضی های بعید غریب تر از چیزی که نشان می دهند هستند ،و گاهی وقت ها مرا می ترسانند . هنوز صدای خنده هایم در گوشم است ،و سرمای خیس شدن ها زیر آب یخ شلگ حیاط . همه ی اینها هنوز زیر پوستم هست و شاید دلیل نوشتن این جملات هم همین باشد
چه چیزی بزرگ تر از اینها می تواند فکر کسی را ، وقتی شروع به تایپ کردن کی کند ، به سوی خود بکشاند ؟ هیچ چیز ، هیچ چیز ، چون من هنوز جای درد گلوله های پلاستیکی را حس می کنم ، هنوز سرمای آب را ، هنوز موهای بلندم را
امروز من اینجا نشسته ام ، به تنها چیزی که می توانم فکر کنم همان باغچه یمان است . سیگارم روی فرش افتاده و می سوزد . چشم های آرایش کرده ام را در انعکاس صفحه ی مونیتور می بینم . همه چیز توده ای وهم آلود است ، حتی طعم آدام ریلسک میان دندان هایم . باید به خواب بروم . من از فروید متنفرم ، چون هیچ وقت مرا هنگام آب بازی ندید ، و امروز ، من ، تنها چیزی که می بینم ، خودم در حای آب بازی ، خودم در حال غلط زدم میان گل های خار دار ، خودم در حال دعوا کردن با پسر های شلوارک دار ، خودم در حالی که قبل از خواب برای همه ی کسانی که دوستشان داشتم دعا می کردم
فروید دعا ها ی مرا نشنید ، و من امروز در میان صدای کودکی ام ، در حالی که گوش به دعاهایم می دهم ، به خواب می روم
3 Comments:
Anonymous Anonymous said...
oomadi inja pas...

Anonymous Anonymous said...
hozoore bisedaye mano ke hes mikoni?

Anonymous Anonymous said...
waiting for godot ... ???