در ماشین را می کوبد و پیاده می شود . دست هایش را به جیب شلوار جینش می کشد تا از بودن سیگار و فندکش مطمئن شود . سرش رو به زمین است و نگاهش به رد قرمز چراغ ها روی زمین خیس دوخته شده . نسبتا تند راه می رود ، و زیر لب چیزی زمزمه می کند ، انگار صدای پاهایش را می شمرد . چند خیابانی تا کافه ی گرم و تاریک سیکلرز مانده . باران شدت گرفته و آدم ها مثل قطره های روغن روی آب پراکنده می شوند و به زیر شیروانی مغازه ها پناه می برند . این جذاب ترین واقعیت موجود در این لحظه است . قدم هایش را تند تر می کند ، از وسط خیابان جایی که خط های سفید قطع می شوند و خود را در سیاهی آسفالت می آمیزند حرکت می کند ، و این قطره های پراکنده ، با بارانی های خاکستری و دست های در جیب و چشم های بسته را با لذت می نگرد . شاید واقعا این جذاب ترین حقیقت موجود باشد . حالا انوار قرمز کف خیابان بیشتر نمایانند ، پر رنگ تر و موج آلود تر . هنوز چند خیابانی به کافه ی همیشگی مانده ، دستش را در جیب می کند و بسته ی سیگارش را بیرون می آورد . سیگار ها به نظر نم کشیده اند ولی هنوز آب تا مرحله ی غوطه ور شدن در آنها نفوذ نکرده . لبه ی کلاه آفتابی اش را ( کا تا حالا به پشت روی سر قرار داده بود ، درست مثل پسر بچه های 7و8 ساله ای که فوتبال بازی می کنند ،) جا به جا می کند طوری که لبه ی بیرون آمده اش مانع ریخت باران روی صورتش شود ، و سعی می کند سیگار را روشن کند . هنوز چند خیابانی تا کافه ی همیشگی مانده ، و حالا بر خلاف همه ی دفعاتی که پا در این خیابان گذاشته ، احساس قربت و از طرفی مالکیت به او دست داده . هیچ کس در خیابان نیست ، انگار فرار آدم های روغنی نتیجه بخش بوده و حالا همه ی آنها به خانه هایشان رسیده اند ، لباس هایشان را روی دسته ی صندلی پهن کرده اند و لیوان قهوه یشان را به دهان برده اند . حالا در خیابان هیچ کس نیست و او می داند تا چند دقیقه ی دیگر به کافه می رسد . کلاه آفتابی اش را بر می دارد و روی زمین می اندازد ، بعد خودش کنار کلاهش می نشیند . می شود گفت خیسی زمین چندان تاثیری بر شوار خیس خیسش ندارد . روی زمین می نشیند و خط کشی های خیابان را نگاه می کند . تا حالا حدود453 قدم آمده ، قدم هایی که یکی در میان روی خط کشی های سفید و فاصله اش در میان خط های سیاه گذاشته . ار اینجا ، در خیابانی که متعلق به او است و این حقیقت بزرگ او را در خود غرق می کند ، خط کشی های خیابان در پرسپکتیو نگاهش صف کشیده اند . جایی ، در دور دست ها ، شاید دور تر از کافه ی همیشگی یا خانه هایی که در آنها قهوه می نوشند ، خط ها در افق محو می شوند . هنوز قدم هایی مانده تا به انتهای نقاشی برسد ، جایی که خط کشی ها ، آدم هایی که نیستند ، کافه ها ، نامه ها ، همه چیز در یک نقطه خلاصه می شود : افق
بلند می شود ، قدم هایش را تند بر می دارد ، زیر لب چیزی می گوید ، انگار قدم هایش را می شمرد ، 692 قدم مانده تا افق
adamaye jadid
neveshtehaye jadid
mibini adama cheghad roo ham t'asir mizaran
kholase movafagh bashi