WHERE I END AND YOU BEGIN
Friday, October 27, 2006

در ماشین را می کوبد و پیاده می شود . دست هایش را به جیب شلوار جینش می کشد تا از بودن سیگار و فندکش مطمئن شود . سرش رو به زمین است و نگاهش به رد قرمز چراغ ها روی زمین خیس دوخته شده . نسبتا تند راه می رود ، و زیر لب چیزی زمزمه می کند ، انگار صدای پاهایش را می شمرد . چند خیابانی تا کافه ی گرم و تاریک سیکلرز مانده . باران شدت گرفته و آدم ها مثل قطره های روغن روی آب پراکنده می شوند و به زیر شیروانی مغازه ها پناه می برند . این جذاب ترین واقعیت موجود در این لحظه است . قدم هایش را تند تر می کند ، از وسط خیابان جایی که خط های سفید قطع می شوند و خود را در سیاهی آسفالت می آمیزند حرکت می کند ، و این قطره های پراکنده ، با بارانی های خاکستری و دست های در جیب و چشم های بسته را با لذت می نگرد . شاید واقعا این جذاب ترین حقیقت موجود باشد . حالا انوار قرمز کف خیابان بیشتر نمایانند ، پر رنگ تر و موج آلود تر . هنوز چند خیابانی به کافه ی همیشگی مانده ، دستش را در جیب می کند و بسته ی سیگارش را بیرون می آورد . سیگار ها به نظر نم کشیده اند ولی هنوز آب تا مرحله ی غوطه ور شدن در آنها نفوذ نکرده . لبه ی کلاه آفتابی اش را ( کا تا حالا به پشت روی سر قرار داده بود ، درست مثل پسر بچه های 7و8 ساله ای که فوتبال بازی می کنند ،) جا به جا می کند طوری که لبه ی بیرون آمده اش مانع ریخت باران روی صورتش شود ، و سعی می کند سیگار را روشن کند . هنوز چند خیابانی تا کافه ی همیشگی مانده ، و حالا بر خلاف همه ی دفعاتی که پا در این خیابان گذاشته ، احساس قربت و از طرفی مالکیت به او دست داده . هیچ کس در خیابان نیست ، انگار فرار آدم های روغنی نتیجه بخش بوده و حالا همه ی آنها به خانه هایشان رسیده اند ، لباس هایشان را روی دسته ی صندلی پهن کرده اند و لیوان قهوه یشان را به دهان برده اند . حالا در خیابان هیچ کس نیست و او می داند تا چند دقیقه ی دیگر به کافه می رسد . کلاه آفتابی اش را بر می دارد و روی زمین می اندازد ، بعد خودش کنار کلاهش می نشیند . می شود گفت خیسی زمین چندان تاثیری بر شوار خیس خیسش ندارد . روی زمین می نشیند و خط کشی های خیابان را نگاه می کند . تا حالا حدود453 قدم آمده ، قدم هایی که یکی در میان روی خط کشی های سفید و فاصله اش در میان خط های سیاه گذاشته . ار اینجا ، در خیابانی که متعلق به او است و این حقیقت بزرگ او را در خود غرق می کند ، خط کشی های خیابان در پرسپکتیو نگاهش صف کشیده اند . جایی ، در دور دست ها ، شاید دور تر از کافه ی همیشگی یا خانه هایی که در آنها قهوه می نوشند ، خط ها در افق محو می شوند . هنوز قدم هایی مانده تا به انتهای نقاشی برسد ، جایی که خط کشی ها ، آدم هایی که نیستند ، کافه ها ، نامه ها ، همه چیز در یک نقطه خلاصه می شود : افق
بلند می شود ، قدم هایش را تند بر می دارد ، زیر لب چیزی می گوید ، انگار قدم هایش را می شمرد ، 692 قدم مانده تا افق
3 Comments:
Anonymous Anonymous said...
وبلاگ جدید مبارک

Anonymous Anonymous said...
webloge jadid
adamaye jadid
neveshtehaye jadid
mibini adama cheghad roo ham t'asir mizaran
kholase movafagh bashi

Anonymous Anonymous said...
man budam...in khode man bood..hata sayam ham nabood