همینجوری که دارم اینجا
رو این سنگایی که پسر بچه های مو بور چشم خاکستری کنار هم چیدن ، راه می رم
و دستام تو جیب پالتوی قهوه ای رنگمه
دوست دارم ، همه ی صداهای دنیا از گوشم بزنه بیرون
من هم مثله همه ی آدم هایی که دارن رو این سنگا راه می رن
دستامو تو جیب پالتوم کنم و قدم هامو آروم بر دارم
انگار نه انگار که همه ی صداها رو رو قورت دادمو و از گوشم می دم بیرون
مم
بعد هم یکی از همون پسر بچه ها
واسم جفت پا بگیره
من هم صدای خوردن تنم به زمینو نشنوم