WHERE I END AND YOU BEGIN
Sunday, December 11, 2005
یک روز صبح ، بعد از اینکه ساعت کوکی ام را خاموش کردم ، دست و صورتت را شستم ، دندانم را مسواک زدم ، کفش هایم را به پا کردم ، و در راه رسیدن به قرار گاهم قدم بر داشتم
ناگهان به شدت ، فهمیدم که معتاد شده ام
پشت سرم ، جلوی راهم ، هر طرف را گه نگاه کردم ، آنهایی را که به آن محتاج بودم دیدم
فکر هایی در سرم آمد ، فکر هایم را دیدم ، صدایم را دیدم ، بدنم را دیدم
فقط - به اصطلاح عام - مواد زندگی ام را دیدم
و هنوز می گردم
دنبال ذره ای از زندگی ام
بدون خودم . بدون تو . بدون هیچ چیز و هیچ کس