WHERE I END AND YOU BEGIN
Thursday, November 03, 2005
قاصدکی در دست می گیرم . فوت می کنم . بالا می رود . پایین می آید . باد می زند . بالا می رود . پایین می آید . بالا می رود . پایین می آید
-
چند وقت پیش ، کسی چند تا تخم قاصدک بهم داد
می خواستم برگردم خونه .... که فهمیدم هیچ وقت خونه ای نداشتم . چند لحظه فکر کردم ، بعد راهمو طرف کویری همون نزدیکی ها کج کردم
به کویر که رسیدم ، جایی که ستاره ها خیلی نزدیک بودن به زمین ، کفشامو در آوردم . زیر خاک مدفونشون کردم . روشون چند تا تخم قاصدک گذاشتم . خودم هم همون اطراف خوابم برد
چند وقت یک بار یه نگاه از گوشه ی چشم به قاصدک ها می نداختم که زیاد می شدن . بعد دوباره می خوابیدم
شب و روز دیگه برام بی معنی بود . قاصدک ها انقدر زیاد بودن که نور و تاریکی ، شب و روز به کویر نفوذ نمی کرد . بهشت من شده بود
-
سوار قاصدکی می شوم . بالا می رود . پایین می آید . باد می زند . بالا می رود . پایین می آید . بالا می رود . پایین می آید