دخترک می خواست زیبا ترین شعر دنیا را بنویسد
چشمانش را بست ، سرش را بین دستانش فشار داد
به دنیا فکر کرد
به خودش فکر کرد
می خواست زیبا ترین شعرش را بنویسد
وقتی او را پیدا کردند ، فریاد می زد و صداهای عجیبی بلغور می کرد
وقتی او را خاک کردند هم ، از قبرش صداهای عجیب غریبی می آمد
انقدر عجیب که هیچ کس ، نزدیکش نشد
و شعرش را نشنید